تبليغاتX
ریشه های خونین
سهمگین تر از نفرت
کف کفشهایم را آسفالت میلیسد...

راه دراز است...دشمنان در کمین...

مرگ در پایان راه انتظارم را میکشد...هر قدم که بر میدارم نزدیکتر میشود...

خورشیدی در کار نیست...همه جا را مه گرفته...

بدنی کوفته و خسته همراهیم میکند...به کجا میروم؟؟؟

پایان چیست؟؟؟

نمایش باید ادامه پیدا کند!!!

فضاهای خالی، برای چه زندگی می کنیم
Empty spaces - what are we living for
مکان های متروک، گمان می کنم مفهوم آن را می دانیم
Abandoned places - I guess we know the score
به پیش و به پیش، کسی می داند ما به دنبال چه می گردیم؟
On and on, does anybody know what we are looking for
یک قهرمان دیگر، یک جنایت احمقانه دیگر
Another hero, another mindless crime
پشت پرده، در نمایشی بی صدا (پانتومیم) شکل می گیرد
Behind the curtain, in the pantomime
مقاومت، هنوز کسی می تواند تحمل کند؟
Hold the line, does anybody want to take it anymore
نمایش باید ادامه پیدا کند
The show must go on
نمایش باید ادامه پیدا کند
The show must go on, yeah

Inside my heart is breaking
قلبم شکسته است
My make-up may be flaking
و ممکن است آرایشم خراب شود
But my smile still stays on
اما لبخندم همچنان باقی است

Whatever happens, I'll leave it all to chance
هر چه اتفاق بیفتد، به تقدیر می سپارمش
Another heartache, another failed romance
یک رنج دیگر، یک عشق شکست خورده دیگر
On and on, does anybody know what we are living for ?
به پیش و به پیش، آیا کسی می داند ما برای چه زندگی می کنیم؟
I guess I'm learning
گمان می کنم فهمیده باشم
I must be warmer now
حالا باید دلگرم تر شده باشم
I'll soon be turning
به زودی می گذرم
Round the corner now
از دشواریها می گذرم
Outside the dawn is breaking
بیرون خورشید طلوع می کند
But inside in the dark I'm aching to be free
اما درونم تاریک است، دلم برای آزادی پر می کشد
The show must go on
نمایش باید ادامه پیدا کند
The show must go on, yeah yeah
نمایش باید ادامه پیدا کند
Ooh, inside my heart is breaking
اوه، قلبم شکسته است
My make-up may be flaking
ممکن است آرایشم خراب شود
But my smile still stays on
اما لبخندم همچنان باقی است

Yeah yeah, whoa wo oh oh
My soul is painted like the wings of butterflies
روحم ، بال پروانه ای نقاشی شده است
Fairytales of yesterday will grow but never die
افسانه های کهن پیر می شوند، اما هرگز نمی میرند
I can fly - my friends
من می توانم پرواز کنم، دوستان من!
The show must go on (go on, go on, go on) yeah yeah
نمایش باید ادامه پیدا کند
The show must go on (go on, go on, go on)
I'll face it with a grin
با نیشخندی رودررویش می ایستم
I'm never giving in
هرگز تسلیم نمی شوم
On - with the show
تا وقتی نمایش ادامه دارد

Ooh, I'll top the bill, I'll overkill
در مرکز تبلیغات قرار خواهم گرفت ، غوغا بپا خواهم کرد
I have to find the will to carry on
باید برای ادامه دادن انگیزه داشته باشم
On with the show
تا وقتی نمایش ادامه دارد
On with the show
تا وقتی نمایش ادامه دارد

+ نگاشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 18:47  به قلم هکتور  | 

چشمانم روی توست...به وضوح میبینمت!!!

موهایی ژولیده و خراب ریشهایت بلند شده و چهره ات را خسته تر نسان میدهد...

رگه های قرمز داخل چشمانت نشانگر این است که مدت زیادیست اسیر بی خوابی هستی...

داستانت میلرزد...باز از چه میرنجی که تو را تا این حد وحشی کرده...درست مثل کودکیت که کاری که میخواستی عملی نشده...

تنهایی؟؟؟مثل همیشه!!!

خشم را به راحتی میتوان در چهره ات خواند!!!

کاش میشد حمله کنی...کاش میشد خشمت را فرو کش کنی...کاش میشد فریاد بکشی...

کاش میشد آینه را شکست تا دیگر این چنین به من زل نزنی!!!

 

 

شاید هکتور.شاید یک مرد

 

 

پ.ن:داشتم کامنتارو میخوندم که یکیش بدجوری بهمم ریخت(مژگان:هکتوری میشناختم.محکم.جسور.همیشه در صحنه...مرد)

+ نگاشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 5:48  به قلم هکتور  | 

نمیدانم!!!

+ نگاشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 15:50  به قلم هکتور  | 

به صورتم نگاه کن!!!مرا شناختی؟؟؟من همان کودک شیرین زبانم!!!

مرا به یاد آوردی؟؟؟من همان پسرک با ایمانم!!!بیشتر دقت کن...حتی پوست نرم صورتم را هم این ریشهای زمخت از آن خود کرده!!!

به من بنگر...نگاه به حقه ی شیشه ای در دستم نکن.من همانم که از دود سیگار هم بیزار بود!!!

دیدی این پسرک خوش قلب از درجه های حک شده بر لباست نمیترسد!!!مشتم شیرین بود؟؟؟ضربات باتوم و پوتین تو و دوستانت هم همینطور!!!

شبهای بازداشت.کارتن خوابی.و دادگاه تمام شد!!!

من برگشتم...اینبار دیگه نمیتونید بگیرینم!!!

اینجا مادر بزرگامون قصه نمیگن          آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن

+ نگاشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 0:25  به قلم هکتور  | 

قدم بر میدارم زمین زیر پاهایم نیز سست است!!!

به آسمان مینگرم دیگر همانند قدیم آبی نیست!!!

به زمینی که در پیش روی دارم نگاه کرده و قدم بر میدارم جثه ام با پیکر مردی تنومند بر می خورد روی گردانده و به صورتش مینگرم!!!خشم در چشمانش موج میزند.مگر چه شده که همه این چنین از هم بیزارند؟؟؟

چه پیش روی دارم؟؟؟وقتی کنار مقبره پدرم سدی بنا کرده اند و مقبره 2000 ساله اش را به آب میسپارند!!!

چه خواهم داشت بی مردمانی که روزی آنان را هم وطنان خویش می پنداشتم!!!

چه خواهد شد وقتی سرزمینم بدست تازیان است؟؟؟

چه باید کرد وقتی حتی تورا به نام خلیج عرب صدا میزنند؟؟؟

 

 

ارشک

پ.ن:هنوز زنده ام،هنوز مینویسم.دشمنان به پا خیزید من همچنان ایستا ده ام!!!

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 2:57  به قلم هکتور  | 

نترس!!!

قدم هایت را محمک تر بردار...

نترس!!!

اینجا همیشه پاییز است...

نترس!!!

اینجا خورشیدی نیست تا نور زرد رنگش چشمانت را اذیت کند...

نترس!!!

اینجا محبتی وجود ندارد،تا نگران از راه رسیدن ظلم باشی،خفت همیشه با ماست...

نترس!!!

از تاریکی نترس،به آن عادت خواهی کرد...

نترس!!!

به گذشته فکر نکن،تاریخ تو و مرز و بومت را خط زده اند...

نترس!!!

نگران قلب شکسته مباش،انجا همه دلها از جنس سنگند...

نترس!!!

آینه ها اینجا تصویری را بازگو نمیکنند،زشتی خود را نخواهی دید به گناه ادامه بده...

نترس!!!

اینجا خدا را به خاک سپرده اند،کسی از آسمانها نظاره گر رفتار زشتت نیست...

نترس!!!

اینجا انسانهایی که فکر میکنند را به طناب دار همنشین می سازند...

نترس!!!

بیا،تو هم همانند ما زشت و کریح باش...

اینجا مهد بدیهاست...

نترس!.!.!.!.!.!.!.!

 

ارشک

+ نگاشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 2:16  به قلم هکتور  | 

مشتی آب بر صورتش زد،امروز برای بار سوم بود که استفراغ می کرد!!!

تقریبا نسبت به دیدن هر چیز کثیف و تمیزی تهوع داشت!!!

کمی اندامش بهم خورده و شکمش برآمده شده بود....با این وضعیت خیلی سخت بود که ماجرا را از مادر مریضشان پنهان کند!!!همچنین مسئولین مدرسه کمکم داشتند بو برده و به او شک میکردند!!!

به عکس پدر پیرشان و ربان سیاه رنگ کنار قاب نگاه کرد.آهی کشید و قدم زنان به سوی اتاق خواب رفت!!!

روزگار خوبی نبود،نمی دانست با بچه چه کار باید بکند...با کسی هم نمی توانست مشورت کند!!!

حتی باعث و بانی پیدایشش به روی خود نمی آورد!!!

درب اتاق را باز کرد،برادرش با خیالی آسوده و در کمال آرامش به خواب رفته بود...

انگار نه انگار که پدر فرزندی در راه است!!!

 

 

ارشک

+ نگاشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:34  به قلم هکتور  | 

پدرم!!!

آسوده بخواب...ما بیداریم!!!فرزندانت همچنان اصالت خود را به همراه دارند!!!

فرزندانت همچنان ناموس پرستند.فرزندانت همچنان با تازیان در حال جنگند!!!

پدرم کنارمان نیستی تا دوباره صلح را برقرار کنی!!!یهودیانی که آزادشان ساختی در حال قتل و غارتند!!!

تازیان بیابان نشین به مرز و بومت یورش آورده و صدها سال است که بر ما حکمرانی میکنند!!!

پدر!!!

وضع خوبی ندارم!!!بر خواهران و مادرانم نظر دارند!!!دختران نجیبت اسیر نمایش بدنانشان شده اند!!!

پسران غیورت قدرت بازوانشان را به یک وجب پایین ناف انتقال داده اند!!!

فرزندانت در رگ جای خون نیکوتین را به جریان انداخته اند!!!

پدرم!!!

خداوند به تعداد روحانیون امامه به سر تقسیم شده!!!هر کس خدای خود را از دست داده!!!

گرسنگی بیداد میکند!!!فقر کنار پارتی های شبانه ادامه دارد!!!

برجها کنار خانه های کاهگلی ساخته میشوند!!!

کنار مقبره ات سدی بنا کرده اند!!!من برای فزندان خویش،از قبر پدر واقعی اشان چه یادگار دارم؟؟؟

جوابشان را در قبال تاریخ نداشته چه بدهم؟؟؟

پدر آسوده بخواب که ما بیداریم!!!

پدر نامت را با خون بر آجر آجر مقبره ات می نگارم تا همیشه زنده بماند!!!

مرگ تو مرگ من و فرزندانم است!!!

کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم!!!

 

ارشک

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 1:35  به قلم هکتور  | 

کاش میدانستم چیست،

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست....

کاش.....

 

 

هکتور

+ نگاشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 3:39  به قلم هکتور  | 

درود

پست قبلی کمی جنجالی بود و خشم بعضی از دوستان را برانگیخت!!!

در مورد دوست خوبمanonymous دوست من معشوق نیز ضرفیتش حدی دارد!!!

من کفرهایم را در فاصله ی نیم متری کعبه ی مسلمین نیز ادا کردم!!!ااما متاستفانه سوسک نشدم و همچنان به زندگی در این عالمی که همه جایش بوی خون میدهد محکوم هستم!!!

و دوست خوبم،ادریس!دوست من،من به دور خود دیواری نکشیدم،فقط نیاز هست تا چشمانمان را کمی باز کنیم و از پشت این صورتکها حرف نزنیم!!!میبینیم که این دیوارها از بدو تولد همراهمان بوده!!!

دروغ میگه هرکی میگه این دنیا پر داوره میبینی شکنجه رو از تو همون شکم مادرت

دوست من،فرشته عزیز!!!تو جای خدایت نیستی!!!تو خودت خالق خداوندی هستی که میپرستی!!!انسان نیاز به پرستش دارد...پرستش به معنی ستودن و پیروی از یک الگو و معبود است!!!

چه بهتر از خداوندی که خودمان به آن تمامی صفات نیک را عتی کنیم!!!هر کس صفات قابل ستایشش را به خداوندی غایب نسبت میدهد!!!جهنم خداوند؟؟؟به اطرافت نگاه کن به وضوح می بینیدش!!!

دوست من،کازابلانکا یا آقا امید(سروده های زرتشت)دوستی که هرگز راغب به دوستی با من نبوده و مرا لایق آن نمیداند!!!

حرفانت همانند نوشته های بلاگت به دلم مینشید و نشان گر تفکر و توجه در نوشته هایی است که مورد مطالعه قرار میدهید!!!من شجاع نیستم و نبودم!!!من فقط آنقدر کرخ هستم که ترس به وجودم راه پیدا نمیکند!!!من عاری از ترس و شجاعتم!!!

ترز جان!!!من حرفهایم قلمبه نیست،تنها نیاز به کمی تفکر دارد!!!البته این نظر من است شاید اصلا ارزش خواندن را نداشته باشد!!!من هرگز ادعای نداشته و ندارم!!!

نیلو جان در مقابل تهمت هایت سکوت میکنم و فقط پیشنهاد میکنم پست های پیشین بلاگ حقیر را بار دیگر مورد مطالعه قرار دهید!!!

و اما یک جواب کلی برای تمامی دوستان شاکی:

من هرگز از خداوند واقعی تنفر نداشته ام!!!بلکه از خدای این مردم متنفر بودم!!!

+ نگاشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 1:44  به قلم هکتور  | 

خداوندا!!!

تا به حال دستان گرمش را گرفته ای؟؟؟

تا به حال بر گونه اش بوسه گذاشته ای؟؟؟

خداوندا!!!

تا به حال بر قلبت سوزشی از عشق را احساس کرده ای؟؟؟

تا به حال با صدایش زنده شده ای؟؟؟

خداوندا!!!

تو هم احساس داری؟؟؟

تا به حال اسیرش شده ای؟؟؟

تا به حال شده نفس هایت با شنیدن صدایش به شماره بیفتد؟؟؟

خداوندا!!!

تا به حال شده از نگرانی آرزوی مرگ کنی؟؟؟

خداوندا!!!

تو ناقصی زیرا عاشق نشده ای؟؟؟

خداوندا!!!

روزی صدها بار بر خلقتت لعن میفرستم!!!

تو را نمی پرستم زیرا دستان گرمت،انگشتان سرد و یخ زده ام را لمس نکرده!!!

تو اشکهایم را از گونه ام پاک نکردی.......

لعنت من بر تو و لعن تو بر من!!!

که تو اینچنین سنگ و من اینچنین کرخ شده ام!!!

انگشتانم را توان نوشتن نیست!!!

مرا به جهنمت کشان!!!اگر خالق من،خلقت کثیف و ناقصی!!!

مرا تنها آتش دوزخت توان مهار باشد!!!

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 3:11  به قلم هکتور  | 

امشب خرابم...دستانم میلرزد!!!

نمی توانم تایپ کنم!!!وقتی حظورت را همه جا احساس می کنم!!!

جای جای خانه...محل کارم...حتی نفس کشیدن بوی تورا به همراه دارد!!!

دلم می خواهد با دستان خودم خاطراتت را پاره پاره کنم!!!

نیاز به استشمام اکسیژن دارم اما همه جا را دود سیگار گرفته!!!

صدای به هم خوردن دندانهایم را میشنوم!!!

سعی میکنم خشمم را فرو خورم و از اتاق بیرون میروم!!!

اما جای مشتی بر دیوار اتاق جای مانده!!!

هکتور

+ نگاشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 0:23  به قلم هکتور  | 

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه مرد باش.طاقت بیار و مرد باش

 

اگر بیای همون جوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش.طاقت بیار و مرد باش

 

سنگ صبور(موسیقی متن فیلم سنتوری)

 

هکتور

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 1:55  به قلم هکتور  | 

همه جا تاریک است و نوری دیده نمیشود،تنها پرتوی کمرنگ و ناچیز سرخابی رنگی در فضا معلق است!!!

فضا تنگ است و جای خیلی کمی فقط برای تکان دادن دستها و پاها هست،هوای مرطوب و گرمی جو مکان تاریک را گرفته!!!

همه جا توسط مایه ای گرم و کمی لزج پوشیده شده!!!بوی بدی نیز به مشام میرسد!!!

(؟؟؟):احساس بدی دارم،نمیدانم چه کار کنم؟خسته شدم زندگی اینجا زیادی تکراری شده.نمی دانم دقیقا کی بیدار شدم،اما احساس می کنم دوباره نیاز به خواب دارم!!!

سکوت می کند صدایی از پس این دیوار لزج به گوش میرسد،واضح نیست اما این جور که پیداست،انگار چند مرد در حال حرف زدن هستند!!!

(؟؟؟):چه میگویند؟؟؟اصلا معلوم نیست،خیلی دوست دارم که بدونم اون بیرون چه خبر هایی هست؟؟؟اه باز شروع شد!!!

جمله ی آخر را با خشم و از سر نارضایتی به زبان آورد.فضای شروع به تکان خوردن های کوچکی کرد،گه گداری تکان ها شدیدتر میشدند و دوباره به آرامی شروع به لغزش میکرد!!!

پس از چند دقیقه،دست از تکان خوردن برداشت،تکان شدیدی خورد و آرامش در فضا حکمفرما شد!!!

دوباره صداهایی به گوش میرسد!!!سعی کرد که به آنها گوش کند!!!با اینکه بازهم وضح نبود اما کمی سخنان بهتر از قبل به گوش میرسید!!!صدا ها به پایان رسید و فضا آرام شد.

چشمانش سنگین شده بود کمی مقاومت کرد و .....

 

*************************************************************

تکان ها شروع شد،چشمانش را باز کرد و متوجه شد که خوابش برده بوده!!!سعی کرد که حرف های آن مردان را به یاد آورد،اما موفق نشد!!!

اتاقک از حرکت ایستاد،چند تکان شدید خورد و از حرکت ایستاد!!!

دوباره چند کلمه ای رد و بدل شد،به صداها گوش کرد و چند کلمه ای را شنید،این کلمات باعث شد سخنانی که قبل از خواب شنیده بود را به یاد آورد!!!

سراسیمه و وحشت زده خود را جمع کرد،منمن کنان شروع به اعتراض کرد:

(؟؟؟):نه!نه!نه!نمی خوام!!!نمی خوام از اینجا بیام بیرون!!!وای خدای من.منو کجا می خوان ببرن؟؟؟خودت کمکم کن!!!اون بیرون چه شکلی میتونه باشه؟؟؟این صداها متعلق به چه کسانی هست؟؟؟چه بلایی قراره به سرم بیاد؟؟؟

از کجا و از چی باید تغذیه کنم؟؟؟من که بلد نیستم......

وای من نمی خوام بیام بیرون....اه اینجا چرا انقدر تنگ شده؟؟؟من چرا دارم به پایین میرم؟؟؟

نه!!!الان وقتشه؟؟؟چی اون بیرون منتظرمه؟؟؟یعنی چی میشه؟؟؟یعنی.......

ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود،نمیدانست چه کار باید کرد؟؟؟چه کار میتوانست بکند؟؟؟

دریچه باز شد،دنیایش در حال خراب شدن بود یا درست شدن؟؟؟نور بسیار زیادی شروع به تابیدن کرد!!!چشمانش را میزد،آزارش میداد!!!سرما!!!سرما نیز آزارش میداد!!!

برهنه بود وخیس،سردش بود و بخاطر مقابله با نور زیاد چشمانش را بسته بود!!!سعی کرد چشمانش را با دستانش بپوشاند،اما نمی توانست!!!

نفس....نیاز به تنفس داشت،ضربه ی محکمی را بر پشتش احساس کرد،طاقت نیاورد!!!ترس را کنار گذاشت و شروع به گریه کرد!!!

 

*************************************************************

 

در سالن انتظار بیمارستان:

پرستاری با چهره ی بشاش و خوشحال آرام میان عده ای از منتظران رفت،همه دورش جمع شدند!!!

پرستار رو به مردی که از همه مضطرب تر به نظر میرسید گفت:

بچتون پسره و سالم سالم،مژدگونی ما؟؟؟

همه شاد و خرسند به یکدیگر تبریک می گویند و روی هم را میبوسند!!!

 

اینان مرتکب جنایت شده اند،چرا به هم می گویند:قدم نو رسیده مبارک؟؟؟

 

ارشک.م س(هکتور)

+ نگاشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 16:28  به قلم هکتور  | 

من یه زندگی دارم که شده تحمیل بهم

                                                    یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل

روز و شبها پشت سر هم میگذرند!!!

ماه جای خود را به خورشید و خورشید جای خود را به ماه میدهد!!!

هنوز نفس میکشم!!!

ناامید،به ستاره ها مینگرم!!!

چیزی کم است!!!همه چیز آنطور که باید و سرجایش نیست!!!

چیزی کم است!!!

به دنبال ماه میگردم!!!

مثل همیشه خود را پشت ابرهای خاکستری مخفی کرده!!!

چیزی کم است!!!

چشمانم را میبندم و سعی میکنم که بخوابم!!!

اما هنوز در دل میگویم:چیزی کم است..........

دنیا یه مشت خاکه صاحب خصلت تویی

                                                   دنیا میشه شادی رو با منم قسمت کنی؟؟؟

 

 

هکتور

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 0:36  به قلم هکتور  | 

زمین گرد است،نقطه ای که فکر میکنیم پایان دنیاست میتواند نقطه ی شروعی دوباره باشد!!!

 

همه چیز شکر دایره ای و گرد دارد!!!

به نقطه ی اول بازمیگردد!!!

در طبیعت همه چیز به و جود می آیند رشد می کنند و میمیرند،و بالاخره نابود شده و دوباره به وجود می آیدند!!!!

شب و روز نیز برای ما روزمرگی را می آورد و میگردد!!!

همه چیز میگردد و میگردد!!!

اما چرا درد و رنج ما گردشی ندارد،چرا اشک های ما جایشان را به خنده نمی دهند!!!

چرا ما خط های موازی هستیم؟؟؟

نتیجه:

زاده شدن ما در دایره ی زندگی،همان نقطه ی پایان دنیا بود......

هکتور 

+ نگاشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 0:36  به قلم هکتور  | 

دوباره دستانم به قلم آلوده شد!!!

خشمم از دریچه ی باریکی که بر سر قلم نهاده اند بر کاغذ جاریست!!!

افکارم بشکل خطوطی نا آشنا بر کاغذ نقاشی میشود!!!آنقدر خرابم که نمیفهمم چه مینویسم!!!

چرا می نویسم؟؟؟

سوالی که به مراتب به آن برخوردم!!!مینویسم چون دردمندم!!!

اگر دردمندان را نوشتن دواست که تمام شهر قلم به دست بودند!!!

مینویسم چون گنهکارم!!!

گناهم چیست؟؟؟

مگر عاشق را شکنجه میکنند!!!مگر بیدار را به بند میکشند!!!

مگر هاتف را عریان به دور شهر میگردانند؟؟؟

مگر گناه من جز زندگی چیست؟؟؟؟؟؟

هکتور

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 4:36  به قلم هکتور  | 

دلم برایت تنگ شده!!!

سالهاست که تنهایم گذاشته ای و رفتی؟؟؟تنها در خاطراتم می توان تورا یافت!!!

دلم برایت تنگ شده!!!برای سادگیهایت٬مهربانیهات٬صداقتت٬زیباییت٬گرمای دستات!!!

اما رفتی و مرا پریشان حال تنها گذاشتی!!!

کاش می شد دوباره لمست کنم!!!

کاش کنارم بودی!!!

دلم برایت تنگ شده کودکی!!!!

 

هکتور

+ نگاشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 15:36  به قلم هکتور  | 

دخترک چه گناهی داشت؟؟؟پدرش سه سال پیش در محل کار به زیر دستگاه رفته و فلج شده بود!!!

مادرش که از طریق تمیز کردن خانه های مردم خرج زندگی فقیرانه اشان را در می آورد٬یک سالی می شد که دیگر در بینشان نبود!!!

او فقط ۱۷ سال دارد!!!خواهری ۸ ساله که کفشای مدرسه اش را ۳ سال است که به پا دارد!!!

بدن کوچکش تا به کی باید بر این تخت های کثیف بخوابد؟؟؟چشمهای معصومش تا به کی اشک بریزند؟؟؟

خداوندا این است عدل تو؟؟؟

پروردگاری که خلقتت کثیف ترین کارها بود!!!

تا به کی باید صبر کرد؟؟؟وقتی روسپی را میبینم که با فرزند کوچکش به خانه افراد میرود؟؟؟کودک را در نشیمن منتظر گذاشته و خود به اتاق میرود؟؟؟

گناه آن کودک چیست؟؟؟تقاص شهوتی کثیف را می دهد؟؟؟

جنایتی که سالگردش را تا به آخر عمر جشن میگیریم؟؟؟جنایتی که نامش را تولد گذاشته اند!!!

ای کاش می توانستم بر دستان کوچک دخترک بوسه زنم!!!

ای کاش قوایی در تن داشتم که همه مردان را عقیم کنم!!!

ای کاش می مردم!!!ای کاش می کشتم!!!

ای کاش در آینده خود نیز مرتکب این جنایت نشوم ای کاش..............

 

هکتور

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 9:41  به قلم هکتور  | 

درود

مدتی نخواهم بود!!!ایران نخواهم بود و امکان دسترسی به اینترنت نیز نیست!!!

فقط یک سوال را در ذهن دارم:

ایران من کجاست؟؟؟کجااند آن مردمانی که تیمور و اسکندر را بر زمین کوفتند؟؟؟

یعنی ما از پس این مار صفتان پلید برنمی آییم!!!؟؟؟

 

هکتور

+ نگاشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 14:12  به قلم هکتور  |